باغبان


هیچکس نمي پرسد باران اهل شمال است یا ...
وقتي كه قبل از آمدن اجازه مي گيرد سلام مي كند
واي ، باران ، دلم براي لكنتت مي سوزد
نگاهم مي كند باران نگاهي تر ، عاشق و مبهوت
هنوز هم خيلي از مردم ...
باران روي شانه ي چترشان جان مي دهد
برويم كمي ازباران دلجويي كنيم
تو را به جان سيب
بيا برويم از روي شانه ي چتر
سكوتي زلال زير پيراهنم مي وزد
سكوتي ازآبان كودكي ها
كه حوصله ي زمستان را سر برده
خوابت برد ؟
ببين ديوان پنجره را باز مي كنم تا تفألي بر باد بزنم
چرا نگراني ؟
نگران برهنگي پنجره اي يا آواز پروانه ها ؟
شايد هم دل واپس عبور زماني ؟
نه ، ستاره ي سبز من آسوده باش
اين پسر ساده تمام سال هايي را كه گذشت
به حساب همان سيب كال مي نويسد
وقتي كه ديدمت كمي از بوي سازت را برايم كنار بگذار
سه شنبه ما را گم نمي كند
شايد ما او را ...
خوابيدي گلم ؟
شب به خير شب به خیر
....................................................
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که بادرد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
گرچه تنها تر از من می شوی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
من پذیرفتم شکست خویش را


به نام عشق آفرینان عرصه هستی
صدایی هر روز وجودم را پر از عشق و زندگی می کند و چیزی خاطرم را پر از اطمینان . اطمینان از ماندن
و در احساس کسی بودن وجودم پر است از گل های نو شکفته باغ صمیمیت و هر روز دسته ای زیبا از
این گل ها را می چینم و آن را تقدیم می کنم به باغبان مهربان و پر از عطوفت گلستان زندگی ام . روزی
باغبان به من گفت گل های زیبای باغ را نچین چرا که پژمرده شده و با پژمرده شدن آنها دل من میگیرد .
توصیه اش را گوش کرده و دیگر گل ها را نچیدم ودر عوض چیز بهتری به او هدیه دادم!!
دستش را گرفتم و او را به گلستان آورده و گل ها و باغ را به او سپردم امااین کافی نبود باغ پر از محبت و
سادگی و لبریز از عشق دلم را هم به او دادم چرا که لیاقت او بیشتر از آن گلستان محقر بود.
هر روز نه فقط در چهره گل ها بلکه در وجود خودم هم احساس شادابی دو چندان کردم . احساس
زندگی دوباره احساس اینکه دوباره متولد شده و در کنار باغبانی که وجودش چون سرخی گلها لبریز از
عشق . چشمانش سرشار از محبت و مهربانی و حرفهایش نشان از عاشق بودن .
چقدر سخت بود برایش که بگوید می خواهد برای همیشه در این گلستان و در کنار من بماند .
اما روزی باید می گفت!؟
راز نگفته؟؟
من می دانستم چه می خواهد و چشمانش خوا هان این است که هر طلوع و هر بامداد هنگام باز شدن
زیبایی کسی و چیزهایی را ببیند که در جهان یکتاست .
با من راز دلش را گفت و از صمیم قلب از او خواستم تا بماند و هرگز نرود. هم اکنون سالی از آن روز می
گذرد و این ما هستیم صاحب تمام خوشیها .
به یاد دارم که تا قبل از ورودش گاهی با اشک گل ها را آب یاری می کردم اما پس از آمدن او منم و
لبخندی که گل ها بیشتر از آب به آن احتیاج دارند . هیچگاه به نبود او و خودم فکر نمی کنم
چون گلستان زندگی وجود ما را خوا هان است .
پس می مانم و می ماند و می مانیم و عشقمان پایدار و ابدی باد
تقدیم با عشق به عزیزترینم
doset daram

ظهر ۷/۴/۸۵
ساعت ۱۳:۴۰





دوست دارم گل زیبای من











ل


