زیبایی گل

شب، خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت در آسمان که ناگهان ستاره ای
چشمک زد . آفتابگردان سرش را پایین انداخت . آری ...... گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند .......
د
ل
دل را نیز می توان شست و شوی داد، درست همانند خاک معدن که در غربال می ریزی و در رودی
جاری می شویی و مهم آن است که چه بر جای می ماند. گاهی سنگریزه هایی بی ارزش که وقتی
نور طلایی خورشید بر آن می تابد بی مقداری آن ها بیشتر نمایان می شود و گاه نیز ذره های طلا که
در تلألؤ جمال تابان خورشید به رقص میآیند.
حتی می توان دل را نیز آتش زد، همانند همان طلایی که بر آتش می گدازد تا ناخالصی هایش پاک گردد
و تمیز و براق و خالص شود .
من دل شستم و رٌفتم
تو ماندی و عشقت
آن را آتش زدم
تو ماندی و عشقت
عجب رفت و روبی و چه زیبا سوختنی !
قایق شکستنی
حس خوب با تو بودن
دیگه با من آشنا نیست
شعر خوبه از تو گفتن
دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی
واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات
همه زندگیمو باختم
تو رودخونه ی قلبت
قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم
قایقت شکستنی بود



آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری
دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن!
روزی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی
برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز
سفرهایم رامی فهمید.......

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می
نوازد و آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به
دنیامی آید....

وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را
به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز!

ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات
تمام می شوم.....

به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده
ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را
دریاب......

اگرمن وتو دوبرگ بودیم
هنگام خزان.....
زودتر ازتو میشکستم
ومی افتادم......
تازمانیکه تو می افتی
درآغوشت بگیرم........
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کناراو می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در
داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار
پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و
متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای
قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو
را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز
خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی
زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او
خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
................................................................
گریه شاید زبان ضعف باشد...شاید خیلی کودکانه...شاید بی غرور...
اما هر وقت که گونه هایم خیس میشه...
می فهمم که نه کودکم نه ضعیفم...بلکه
پر از احساسم...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 19:35 توسط دنی
|